تبليغاتX
قهوه سرد


قسم به موی دختری فاحشه

این دستان پاکی لازم برای در آغوش کشیدنت رادارند

این لب ها بستر مناسبی برای آسایشت هستند

و این چشمان تیزتر از حجاب ناقابلت

قسم به عاروق های از روی سیری من با بقیه فرق دارم

+ نوشته شده در جمعه 5 مهر1387ساعت 13:13 توسط م ص ط ف ی |



هر نشانه ای بر سر خاک حاکی از مسخرگی ماجرا بود هر شیونی بر سر مزار ناشی از ساده لوحی چشمانی حیله گر بود هر بی گناه محکومی سزاوار عاقبتی محتوم بود اما باز هم بعضی ها قصر در می رفتند و این حاکی از بی عدالتی عدالت بود و این تنها امید بزهکاران بود

+ نوشته شده در جمعه 5 مهر1387ساعت 13:12 توسط م ص ط ف ی |



غریب به یقین یکی از همین روزهاست که فرشته های بی بال با چنگال های آویخته سراغم را بگیرند امیدوارم خارج از دسترس باشم

+ نوشته شده در جمعه 5 مهر1387ساعت 13:9 توسط م ص ط ف ی |



سوگند به دریاچه ی زهرآلود که جرعه ای از آن را سر خواهم کشید اگر به پیمانم وفادار نباشم

سوگند می خورم اگر یک شب عمیقا بخوابم

سوگند یاد می کنم که فاتحه ای نثار همه ی مقدسات کنم

اما به دستان بریده ی ابوالفضل به سر ضربت خورده ی علی به طفلان مسلم و بقیه

من دیروز ظرف ها را شستم نوبت من نیست

+ نوشته شده در دوشنبه 1 مهر1387ساعت 19:17 توسط م ص ط ف ی |



زمین زیر سلطه ی ابرهاست .هاله ای از مه آن را فرا گرفته و باد آنها را به بدنش فشار می دهد سخره هادرونش را بسته اند و سیاهی ها اندک نور ستاره ها را میبلعند

 زمین بستر خواب ابدی است

+ نوشته شده در شنبه 30 شهریور1387ساعت 13:44 توسط م ص ط ف ی |



لعنتی ها

لعنتی ها

سگ پدر ها

سگ پدرها

کثافت ها

این ها را بیشتر می شود دوست داشت بقیه بدترند

+ نوشته شده در جمعه 29 شهریور1387ساعت 21:12 توسط م ص ط ف ی |



چه بر سرم آمده است که لذتی در خاطرم نیست؟

چه بر سر آن همه تقلا آمده است که گذشته ام خالی است؟

چه بر سرم آمده است که محتاج تایید دیگران شده ام؟

این ضربه از کجا بر بدنم وارد شده است که احساسی در وجودم باقی نمانده؟

به نظر میرسد مدت هاست

مدت هاست

توانایی به خاطر آوردنش را ندارم

چند وقت است که راحت نخوابیده ام خواب با ما قهر است

تازگی ها ازدواج هم کرده ام اسم نحسش خستگی است  

 

+ نوشته شده در جمعه 29 شهریور1387ساعت 21:10 توسط م ص ط ف ی |



هر دم از این راه کسی میرسد

هر دم از این خواب خیالی می رسد

هر دم از این زن سراغی می رسد

هر دم بر این تختی کسی می رسد

هر دم این هوس حلقه اش را تنگ تر می کند

هر دم از آنجا به اینجا میروم بر سر راه چند بار میمیرم

 پول هایم را کرایه

لبخندهایم را قرض

دستهایم را تسلیم

 و سبیل هایم را گرو می گذارم

+ نوشته شده در چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 12:46 توسط م ص ط ف ی |



سطر بر سطر دست به دست

قلم به قلم رحم کنید بر جوهر نیمه خشک

دست به دست پشته بر پشته روی سرم سوار شدند

روی به دشت پا در رکاب چینه های گلی را برداشتند

رج به رج بند به بند کله و راسته بر تن لرزانم علم شدند

زیر فشار دست هایم را بر زانوانم تکیه کردم

دماغم بر زمین سابید نفسم پر از غبار شد و مه کارگران را کور کرد

زمین با ونوس رقصید

تن زمین لرزید

بند ها روی هم افتادند آجر ها روی سرم افتادند

روی سرم خراب شدند

آجرهای لعنتی روی سرم خراب شدند

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 12:46 توسط م ص ط ف ی |



باب هشتم صفحه ی 56

زیر خط سوم روی حاشیه ها نوشته است افزوده های ناشر وچند خط احتمالا توضیحاتی است به درد بخور

صفحه دو مقدمه

با تشکر از در دیوار پدر مادر زن بچه خواهر

 ای بی پدر مادر

کتاب داستان ببخشید رمان دوهزار صفحه خاطرات و خطرات نوشته ی شیخ مفلوک تیراژ 2 عدد

خوب امیدوارم که کتابی روزی بنویسم و به همه ی زن و بچه و فک و فامیل تعارف کنم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 12:45 توسط م ص ط ف ی |



به شب به خاطر  تنها بودنش

به اسب به خاطر زبل بودنش

به پرنده به خاطر روی زمین نبودنش

به گربه به خاطر زیبا بودنش

به آدم به خاطر آدم نبودنش

حسودیم می شود

نت هایم را پاره خواهم کرد تا کسی مسرورشان نشود

حسادت از سر رویم می بارد برای چیزهای بی ارزش

+ نوشته شده در چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 12:45 توسط م ص ط ف ی |



دود می شوند و می روند توی هوا

دود می کند و می فرستد اون بالا

از دود

دود می شود

افسون گر ذهن های خسته همه چیز را دود می کند

مثل دود بی قید می شوند و می روند بالا شانس بیاورند پایشان به زمین نرسد

دود بازیچه ی دستان بی اراده شان است و آرزوهایشان کوچکتر از برآورده نشدن

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 12:44 توسط م ص ط ف ی |



همه چیز از ساعت دو نصفه شب شروع شد نه شاید کمی عقب تر بی خوابی زمان را از بین می برد ساعت یک از همان وقتی که درست معلوم نیست خواب هستی یا بیدار بیخوابی تمام لحظات را در ارزشی مساوی قرار می دهد ارزشی برابر از خستگی و چیز عمیقی نمی توان در این لحظات پیدا کرد همه چیز سطحی است دردناک است و خنده آور و خنده آور بودنش دردناک ترش می کند ساعت سه تیغه ی ماه چشمانم را عذاب می دادند حتی از زیر پتو هم می توانی احساسشان کنی حتی اگر جلویش را بگیری همیشه نوری بیرون هست ساعت 3.30 دو قرص کاربامازین دیگر هم کمکم نکردند دکتر می گفت اینها حتما جواب می دهند لحظات را کمی به نفع خواب سوق دادند اما باز هم بیدار بودم .حرصم برای خواب بیشتر شد ماجرا وقتی دردناک تر می شود که چند شب دیگر در انتظارت باشند صبح هم شب است خوش شانسی این است که بتوانی به ساعت نگاه نکنی و همه چیز را فراموش کنی خنده دار است

+ نوشته شده در یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 22:48 توسط م ص ط ف ی |



چند شب می توان در تخت نخوابید ؟

چند روز می توان خمار بود؟

چند دست می شود پوکر زد؟

چند آس را می شود بلند کرد؟

چند بار می توان بی تفاوت بود؟

چند کار را می شود به خاطر سپرد؟

چند صدا را می توان شنید؟

چند رنگ را می شود در هم آمیخت؟

+ نوشته شده در یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 12:43 توسط م ص ط ف ی |



خالي از احساس

روي تيغه ي يخ با پاهاي بي جان سر مي خورد و لبخندي سرد بر چهره اش نقش بسته بود

چه احساسي داريد؟

احساس تخمي اي دارم

ميليون ها نفر دوست دارند جاي شما باشند

من هم دوست دارم جاي آنها باشم

چه قدر جالب

چه احساسي داريد

احساس تخمي تري دارم

چه كار مي كنيد اگر ....

چرا استرس داريد؟

استرس ناشي از بي خوابي است و بي خوابي ناشي از استرس مساله پيچيده اي است

چه احساسي داريد؟

خفگي

حالتان بهتر خواهدشد خودتان را سرگرم كنيد

سرم را گرم مي كنم

چه احساسي داريد؟

سوزش سوختم سوختم

نگران نباشيد (خداي من هميشه جواب مي داد )

كفش هايتان را بيرون بياوريد روي تكه هاي يخ قدم بزنيد

چه احساسي داريد؟

تشنج

+ نوشته شده در جمعه 22 شهریور1387ساعت 13:25 توسط م ص ط ف ی |



هی هی

بتاز ای اسب چموش

هی هی

بکوب سم بر پشت زمین

هی هی هی هی

بکش بر یال و کوپالت

بدر افسار ننگینت

هی هی

بتاز ای اسب وحشی بتاز

هی هی

بپا کن گرد و خاک و بیانداز سوار را

هی هی هی هی

بیانداز عنان سپر را

رها کن گردن گردنکشت را

اسب ها کسخلند عموما

پادشاه به من هم صد سکه ی طلا بدهید

صد سکه ی طلا ی شما به خاطر جمله ی آخرتان به صد سکه نقره تبدیل شد که با توجه به صعود قیمت نفت وست اینترمدیت به صد سکه برنز تبدیل می شود که فعلا خزانه از برنز خالیست

من حماسه سرایم پادشاه

گردنش را از ته بزنید با گیوتین

 

 

+ نوشته شده در جمعه 22 شهریور1387ساعت 13:24 توسط م ص ط ف ی |



درست وقتی که یک درمانده ی خسته آخرین قدم هایش را لرزان بر میدارد و تنها امیدش را از دست نمی دهد و چشم به راه کمکی است سنگی جلوی پایش سبز می شود و به درون چاهی که در آن نزدیکی هاست می افتد

+ نوشته شده در جمعه 22 شهریور1387ساعت 13:23 توسط م ص ط ف ی |



دست هایت بوی بهشت  می دهند

لب هایت تشنه ی گرم ترین بوسه اند

چشم هایت رنگ شهوت

زیر شورت قرمزت گنبدی است رو به آسمان

من هر شب به طوافش خواهم آمد

بین پاهایت زبری یک زندگیست

روی پاشنه ی کفشهایت نقش یک قدیس

زیر دستان تنهایی

بدنت می درخشد از بی تابی

سهم تو از زندگی عصیان های پی در پی است

سهم من از زندگی لغزش یک دختر قدیس است

نقش من نقش پلیدی است

من از این نقش بیزارم

+ نوشته شده در چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 3:58 توسط م ص ط ف ی |



کله ام خالی از داستان های بامزه شده است روزمرگی ها خلاقیت را می کشند فکر تازه ای لازم است برای رهایی از یکنواختی .سنگی باید بر دریاچه ی آرام پرتاب کرد تا ماهی ها روی آب بدنشان را نشان بدهند قورباغه ها وق وق کنند و گربه ها جفت گیری
+ نوشته شده در چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 3:31 توسط م ص ط ف ی |



خنده هایی عمیق لازم است تا لحظات خوش سوار بر هم بیایند و آتش شوری را برپا کنند

و قطره اشکی لازم است تا سرمایش شور هر آتشی را خفه کند
+ نوشته شده در چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 3:30 توسط م ص ط ف ی |