تبليغاتX
قهوه سرد


هیچ چیز تغییر نکرده است انگار نه انگار یک ماه گذشته است کجاست آن دریای متلاتم زندگی اینجا رود زندگی به مردابی گندیده تبدیل شده است لا اغل کسی هم نمرده است وزنشان هم ثابت است ساز سینه هایشان باسنشان کمی پرتز که می توانستند تزریق کنند؟

انگار مدت ها است اینطوری قالب گرفته اند مثل مهره ای شطرنج بازی های طولانی به هم دیگر قفل شده اند

نه راه پس هست نه پیش خودم هم تمایل به تغییر وضغیت ندارم اینرسی این بدبختی من را با خودش می کشاند و فریادهایم لای چرخ زندگی خفه می شوند سری جالبی است دقیقا می دانم چند وقت بعد در چه وضعیتی خواهم بود

+ نوشته شده در شنبه 17 اسفند1387ساعت 18:9 توسط م ص ط ف ی |



لحظات گم شده

ناگذیر از بی خبری اجباری

سرمست از مردن چند سلول مغزی گیج از چند قرص خواب آور

و سیگار از روی عادت نه نه

از روی دودهای عمیق از احساس سایش زندگی لای انگشتان سرد زمستانی

نوش داروی روح من خنده های بریده ی چند لحظه ی تکراری است

+ نوشته شده در شنبه 17 اسفند1387ساعت 18:2 توسط م ص ط ف ی |



سن خوبی برای محبت های بی انعام نیست

سن خوبی برای لاشی بازی ها ی دوستانه است

سن خوبی برای درس خواندن نیست

شاید بعدا وقتی را خالی کنیم

+ نوشته شده در شنبه 17 اسفند1387ساعت 18:2 توسط م ص ط ف ی |



دانه های تسبیح به هم میخوردند و صداهای پچ پچ قطعه های بی موزون جاری می شد

حرکت های ریتمیک در دنیای پر از بی نظمی لحظات کمیاب

صبح های من بدجوری با شبها گره خورده اند مثلا همین دیشب زیر تخت صدای جیر جیر قطع نمی شد نفسهای آویزان سینه ام را می کشیدند پرده های بریده

پرده های بی سر وته تصورات و اوهام

زندگی پر از قطعه های جور نشدنی پازل فون دوگارت شده است

+ نوشته شده در شنبه 17 اسفند1387ساعت 18:1 توسط م ص ط ف ی |



لغزش وسوسه در دستان آب رو و تکه های ریز خلاقیت زیر ذره بین تجربه

کوشش ژرف انسانیت و این همان است که دنبالش بودی هنوز هوا خیس است

توشه ای ساخته ایم از بدنمان برای سیر و سلوک در اقمار تیرگی

فالش یا ژوست به کسی چه که نوازنده کیست

+ نوشته شده در شنبه 17 اسفند1387ساعت 18:1 توسط م ص ط ف ی |



جرعه های آب سراغ تشنگی سیر نشدنی را میگرفتند ماشین ها تند تر از ساعت حرکت می کردند شن ها کند تر از زمان خالی می شدند و آدم می ماند چه کار کند مفید تر باشد .

ابرها پرده ای روی ماه کشیده بودند تا ماه هر غلطی دلش می خواهد با آن ستاره های باکره ی بد دهن بکند ستاره های بخت را بدبخت تر و کم سو ترمی دیدم اردک ها لب حوض در شب مهتابی اما ابری خیال پریدن داشتند اما بال هایشان تنک بود و وزنشان سنگین لبه ی برکه لیز و چسبناک باد بالهایشان را خشک می کرد و آب دوباره تر روده هایشان به هم می چسبید آن قدر روی آب سر می خوردند و به هم می خوردند ستاره ها می خندیدند و باد سوت می زد در سوگواریشان

 


+ نوشته شده در شنبه 17 اسفند1387ساعت 18:0 توسط م ص ط ف ی |



    بينهايت خسته ام

من خسته ام
تمام شده ام
من كاملا مكيده شده ام
پوستم به بدنم چسبيده
من خسته ام
خسته ي يك خواب طولاني
+ نوشته شده در پنجشنبه 16 آبان1387ساعت 16:36 توسط م ص ط ف ی |



دوشنبه بیست و خورده ای مهر

از آنجایی که به شدت مایل بودم امروز را به شب برسانم تصمیم گرفتم مدتی از آن را صرف نوشتن راجع به خاطرات لحظات در گذر کنم نوشتن این چند جمله درست به سختی بالا بردن وزنه ها یا کشیدن یک خط راست است

کلاس ها برقرار بودند ضوابط و شرم و حیا حکم می کرد که کار غیر معقولی انجام ندهیم تقریبا شکل منظمی برقرار بود و نظم روح خلاقیت را خفه می کند ..

کلاس مرده ای بود و خوابگاه بدتر

خوابگاه جذابیتی ندارد وقتی همان ها که در طول روز میبینی را شب هم ببینی

+ نوشته شده در دوشنبه 29 مهر1387ساعت 17:12 توسط م ص ط ف ی |



این که همه شان کم و بیش بدبختند تا حدودی آرامم می کند

احساس ..

حس تخمی ای دارم

نسبت به در و دیوار بدبینم این حق انها نیست که این قدر منفور باشند

+ نوشته شده در دوشنبه 29 مهر1387ساعت 17:6 توسط م ص ط ف ی |



قسم به موی دختری فاحشه

این دستان پاکی لازم برای در آغوش کشیدنت رادارند

این لب ها بستر مناسبی برای آسایشت هستند

و این چشمان تیزتر از حجاب ناقابلت

قسم به عاروق های از روی سیری من با بقیه فرق دارم

+ نوشته شده در جمعه 5 مهر1387ساعت 13:13 توسط م ص ط ف ی |



هر نشانه ای بر سر خاک حاکی از مسخرگی ماجرا بود هر شیونی بر سر مزار ناشی از ساده لوحی چشمانی حیله گر بود هر بی گناه محکومی سزاوار عاقبتی محتوم بود اما باز هم بعضی ها قصر در می رفتند و این حاکی از بی عدالتی عدالت بود و این تنها امید بزهکاران بود

+ نوشته شده در جمعه 5 مهر1387ساعت 13:12 توسط م ص ط ف ی |



غریب به یقین یکی از همین روزهاست که فرشته های بی بال با چنگال های آویخته سراغم را بگیرند امیدوارم خارج از دسترس باشم

+ نوشته شده در جمعه 5 مهر1387ساعت 13:9 توسط م ص ط ف ی |



سوگند به دریاچه ی زهرآلود که جرعه ای از آن را سر خواهم کشید اگر به پیمانم وفادار نباشم

سوگند می خورم اگر یک شب عمیقا بخوابم

سوگند یاد می کنم که فاتحه ای نثار همه ی مقدسات کنم

اما به دستان بریده ی ابوالفضل به سر ضربت خورده ی علی به طفلان مسلم و بقیه

من دیروز ظرف ها را شستم نوبت من نیست

+ نوشته شده در دوشنبه 1 مهر1387ساعت 19:17 توسط م ص ط ف ی |



زمین زیر سلطه ی ابرهاست .هاله ای از مه آن را فرا گرفته و باد آنها را به بدنش فشار می دهد سخره هادرونش را بسته اند و سیاهی ها اندک نور ستاره ها را میبلعند

 زمین بستر خواب ابدی است

+ نوشته شده در شنبه 30 شهریور1387ساعت 13:44 توسط م ص ط ف ی |



لعنتی ها

لعنتی ها

سگ پدر ها

سگ پدرها

کثافت ها

این ها را بیشتر می شود دوست داشت بقیه بدترند

+ نوشته شده در جمعه 29 شهریور1387ساعت 21:12 توسط م ص ط ف ی |



چه بر سرم آمده است که لذتی در خاطرم نیست؟

چه بر سر آن همه تقلا آمده است که گذشته ام خالی است؟

چه بر سرم آمده است که محتاج تایید دیگران شده ام؟

این ضربه از کجا بر بدنم وارد شده است که احساسی در وجودم باقی نمانده؟

به نظر میرسد مدت هاست

مدت هاست

توانایی به خاطر آوردنش را ندارم

چند وقت است که راحت نخوابیده ام خواب با ما قهر است

تازگی ها ازدواج هم کرده ام اسم نحسش خستگی است  

 

+ نوشته شده در جمعه 29 شهریور1387ساعت 21:10 توسط م ص ط ف ی |



هر دم از این راه کسی میرسد

هر دم از این خواب خیالی می رسد

هر دم از این زن سراغی می رسد

هر دم بر این تختی کسی می رسد

هر دم این هوس حلقه اش را تنگ تر می کند

هر دم از آنجا به اینجا میروم بر سر راه چند بار میمیرم

 پول هایم را کرایه

لبخندهایم را قرض

دستهایم را تسلیم

 و سبیل هایم را گرو می گذارم

+ نوشته شده در چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 12:46 توسط م ص ط ف ی |



سطر بر سطر دست به دست

قلم به قلم رحم کنید بر جوهر نیمه خشک

دست به دست پشته بر پشته روی سرم سوار شدند

روی به دشت پا در رکاب چینه های گلی را برداشتند

رج به رج بند به بند کله و راسته بر تن لرزانم علم شدند

زیر فشار دست هایم را بر زانوانم تکیه کردم

دماغم بر زمین سابید نفسم پر از غبار شد و مه کارگران را کور کرد

زمین با ونوس رقصید

تن زمین لرزید

بند ها روی هم افتادند آجر ها روی سرم افتادند

روی سرم خراب شدند

آجرهای لعنتی روی سرم خراب شدند

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 12:46 توسط م ص ط ف ی |



باب هشتم صفحه ی 56

زیر خط سوم روی حاشیه ها نوشته است افزوده های ناشر وچند خط احتمالا توضیحاتی است به درد بخور

صفحه دو مقدمه

با تشکر از در دیوار پدر مادر زن بچه خواهر

 ای بی پدر مادر

کتاب داستان ببخشید رمان دوهزار صفحه خاطرات و خطرات نوشته ی شیخ مفلوک تیراژ 2 عدد

خوب امیدوارم که کتابی روزی بنویسم و به همه ی زن و بچه و فک و فامیل تعارف کنم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 12:45 توسط م ص ط ف ی |



به شب به خاطر  تنها بودنش

به اسب به خاطر زبل بودنش

به پرنده به خاطر روی زمین نبودنش

به گربه به خاطر زیبا بودنش

به آدم به خاطر آدم نبودنش

حسودیم می شود

نت هایم را پاره خواهم کرد تا کسی مسرورشان نشود

حسادت از سر رویم می بارد برای چیزهای بی ارزش

+ نوشته شده در چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 12:45 توسط م ص ط ف ی |