این دستان پاکی لازم برای در آغوش کشیدنت رادارند
این لب ها بستر مناسبی برای آسایشت هستند
و این چشمان تیزتر از حجاب ناقابلت
قسم به عاروق های از روی سیری من با بقیه فرق دارم
سوگند می خورم اگر یک شب عمیقا بخوابم
سوگند یاد می کنم که فاتحه ای نثار همه ی مقدسات کنم
اما به دستان بریده ی ابوالفضل به سر ضربت خورده ی علی به طفلان مسلم و بقیه
من دیروز ظرف ها را شستم نوبت من نیست
زمین بستر خواب ابدی است
لعنتی ها
سگ پدر ها
سگ پدرها
کثافت ها
این ها را بیشتر می شود دوست داشت بقیه بدترند
چه بر سر آن همه تقلا آمده است که گذشته ام خالی است؟
چه بر سرم آمده است که محتاج تایید دیگران شده ام؟
این ضربه از کجا بر بدنم وارد شده است که احساسی در وجودم باقی نمانده؟
به نظر میرسد مدت هاست
مدت هاست
توانایی به خاطر آوردنش را ندارم
چند وقت است که راحت نخوابیده ام خواب با ما قهر است
تازگی ها ازدواج هم کرده ام اسم نحسش خستگی است
هر دم از این خواب خیالی می رسد
هر دم از این زن سراغی می رسد
هر دم بر این تختی کسی می رسد
هر دم این هوس حلقه اش را تنگ تر می کند
هر دم از آنجا به اینجا میروم بر سر راه چند بار میمیرم
پول هایم را کرایه
لبخندهایم را قرض
دستهایم را تسلیم
و سبیل هایم را گرو می گذارم
قلم به قلم رحم کنید بر جوهر نیمه خشک
دست به دست پشته بر پشته روی سرم سوار شدند
روی به دشت پا در رکاب چینه های گلی را برداشتند
رج به رج بند به بند کله و راسته بر تن لرزانم علم شدند
زیر فشار دست هایم را بر زانوانم تکیه کردم
دماغم بر زمین سابید نفسم پر از غبار شد و مه کارگران را کور کرد
زمین با ونوس رقصید
تن زمین لرزید
بند ها روی هم افتادند آجر ها روی سرم افتادند
روی سرم خراب شدند
آجرهای لعنتی روی سرم خراب شدند
زیر خط سوم روی حاشیه ها نوشته است افزوده های ناشر وچند خط احتمالا توضیحاتی است به درد بخور
صفحه دو مقدمه
با تشکر از در دیوار پدر مادر زن بچه خواهر
ای بی پدر مادر
کتاب داستان ببخشید رمان دوهزار صفحه خاطرات و خطرات نوشته ی شیخ مفلوک تیراژ 2 عدد
خوب امیدوارم که کتابی روزی بنویسم و به همه ی زن و بچه و فک و فامیل تعارف کنم
به اسب به خاطر زبل بودنش
به پرنده به خاطر روی زمین نبودنش
به گربه به خاطر زیبا بودنش
به آدم به خاطر آدم نبودنش
حسودیم می شود
نت هایم را پاره خواهم کرد تا کسی مسرورشان نشود
حسادت از سر رویم می بارد برای چیزهای بی ارزش
دود می کند و می فرستد اون بالا
از دود
دود می شود
افسون گر ذهن های خسته همه چیز را دود می کند
مثل دود بی قید می شوند و می روند بالا شانس بیاورند پایشان به زمین نرسد
دود بازیچه ی دستان بی اراده شان است و آرزوهایشان کوچکتر از برآورده نشدن
چند روز می توان خمار بود؟
چند دست می شود پوکر زد؟
چند آس را می شود بلند کرد؟
چند بار می توان بی تفاوت بود؟
چند کار را می شود به خاطر سپرد؟
چند صدا را می توان شنید؟
چند رنگ را می شود در هم آمیخت؟
خالي از احساس
روي تيغه ي يخ با پاهاي بي جان سر مي خورد و لبخندي سرد بر چهره اش نقش بسته بود
چه احساسي داريد؟
احساس تخمي اي دارم
ميليون ها نفر دوست دارند جاي شما باشند
من هم دوست دارم جاي آنها باشم
چه قدر جالب
چه احساسي داريد
احساس تخمي تري دارم
چه كار مي كنيد اگر ....
چرا استرس داريد؟
استرس ناشي از بي خوابي است و بي خوابي ناشي از استرس مساله پيچيده اي است
چه احساسي داريد؟
خفگي
حالتان بهتر خواهدشد خودتان را سرگرم كنيد
سرم را گرم مي كنم
چه احساسي داريد؟
سوزش سوختم سوختم
نگران نباشيد (خداي من هميشه جواب مي داد )
كفش هايتان را بيرون بياوريد روي تكه هاي يخ قدم بزنيد
چه احساسي داريد؟
تشنج
بتاز ای اسب چموش
هی هی
بکوب سم بر پشت زمین
هی هی هی هی
بکش بر یال و کوپالت
بدر افسار ننگینت
هی هی
بتاز ای اسب وحشی بتاز
هی هی
بپا کن گرد و خاک و بیانداز سوار را
هی هی هی هی
بیانداز عنان سپر را
رها کن گردن گردنکشت را
اسب ها کسخلند عموما
پادشاه به من هم صد سکه ی طلا بدهید
صد سکه ی طلا ی شما به خاطر جمله ی آخرتان به صد سکه نقره تبدیل شد که با توجه به صعود قیمت نفت وست اینترمدیت به صد سکه برنز تبدیل می شود که فعلا خزانه از برنز خالیست
من حماسه سرایم پادشاه
گردنش را از ته بزنید با گیوتین
لب هایت تشنه ی گرم ترین بوسه اند
چشم هایت رنگ شهوت
زیر شورت قرمزت گنبدی است رو به آسمان
من هر شب به طوافش خواهم آمد
بین پاهایت زبری یک زندگیست
روی پاشنه ی کفشهایت نقش یک قدیس
زیر دستان تنهایی
بدنت می درخشد از بی تابی
سهم تو از زندگی عصیان های پی در پی است
سهم من از زندگی لغزش یک دختر قدیس است
نقش من نقش پلیدی است
من از این نقش بیزارم


