انگار مدت ها است اینطوری قالب گرفته اند مثل مهره ای شطرنج بازی های طولانی به هم دیگر قفل شده اند
نه راه پس هست نه پیش خودم هم تمایل به تغییر وضغیت ندارم اینرسی این بدبختی من را با خودش می کشاند و فریادهایم لای چرخ زندگی خفه می شوند سری جالبی است دقیقا می دانم چند وقت بعد در چه وضعیتی خواهم بود
لحظات گم شده
ناگذیر از بی خبری اجباری
سرمست از مردن چند سلول مغزی گیج از چند قرص خواب آور
و سیگار از روی عادت نه نه
از روی دودهای عمیق از احساس سایش زندگی لای انگشتان سرد زمستانی
نوش داروی روح من خنده های بریده ی چند لحظه ی تکراری است
سن خوبی برای محبت های بی انعام نیست
سن خوبی برای لاشی بازی ها ی دوستانه است
سن خوبی برای درس خواندن نیست
شاید بعدا وقتی را خالی کنیم
دانه های تسبیح به هم میخوردند و صداهای پچ پچ قطعه های بی موزون جاری می شد
حرکت های ریتمیک در دنیای پر از بی نظمی لحظات کمیاب
صبح های من بدجوری با شبها گره خورده اند مثلا همین دیشب زیر تخت صدای جیر جیر قطع نمی شد نفسهای آویزان سینه ام را می کشیدند پرده های بریده
پرده های بی سر وته تصورات و اوهام
زندگی پر از قطعه های جور نشدنی پازل فون دوگارت شده است
لغزش وسوسه در دستان آب رو و تکه های ریز خلاقیت زیر ذره بین تجربه
کوشش ژرف انسانیت و این همان است که دنبالش بودی هنوز هوا خیس است
توشه ای ساخته ایم از بدنمان برای سیر و سلوک در اقمار تیرگی
فالش یا ژوست به کسی چه که نوازنده کیست
|
جرعه های آب سراغ تشنگی سیر نشدنی را میگرفتند ماشین ها تند تر از ساعت حرکت می کردند شن ها کند تر از زمان خالی می شدند و آدم می ماند چه کار کند مفید تر باشد . ابرها پرده ای روی ماه کشیده بودند تا ماه هر غلطی دلش می خواهد با آن ستاره های باکره ی بد دهن بکند ستاره های بخت را بدبخت تر و کم سو ترمی دیدم اردک ها لب حوض در شب مهتابی اما ابری خیال پریدن داشتند اما بال هایشان تنک بود و وزنشان سنگین لبه ی برکه لیز و چسبناک باد بالهایشان را خشک می کرد و آب دوباره تر روده هایشان به هم می چسبید آن قدر روی آب سر می خوردند و به هم می خوردند ستاره ها می خندیدند و باد سوت می زد در سوگواریشان
|
من خسته ام
تمام شده ام
من كاملا مكيده شده ام
پوستم به بدنم چسبيده
من خسته ام
خسته ي يك خواب طولاني
از آنجایی که به شدت مایل بودم امروز را به شب برسانم تصمیم گرفتم مدتی از آن را صرف نوشتن راجع به خاطرات لحظات در گذر کنم نوشتن این چند جمله درست به سختی بالا بردن وزنه ها یا کشیدن یک خط راست است
کلاس ها برقرار بودند ضوابط و شرم و حیا حکم می کرد که کار غیر معقولی انجام ندهیم تقریبا شکل منظمی برقرار بود و نظم روح خلاقیت را خفه می کند ..
کلاس مرده ای بود و خوابگاه بدتر
خوابگاه جذابیتی ندارد وقتی همان ها که در طول روز میبینی را شب هم ببینی
احساس ..
حس تخمی ای دارم
نسبت به در و دیوار بدبینم این حق انها نیست که این قدر منفور باشند
این دستان پاکی لازم برای در آغوش کشیدنت رادارند
این لب ها بستر مناسبی برای آسایشت هستند
و این چشمان تیزتر از حجاب ناقابلت
قسم به عاروق های از روی سیری من با بقیه فرق دارم
سوگند می خورم اگر یک شب عمیقا بخوابم
سوگند یاد می کنم که فاتحه ای نثار همه ی مقدسات کنم
اما به دستان بریده ی ابوالفضل به سر ضربت خورده ی علی به طفلان مسلم و بقیه
من دیروز ظرف ها را شستم نوبت من نیست
زمین بستر خواب ابدی است
لعنتی ها
سگ پدر ها
سگ پدرها
کثافت ها
این ها را بیشتر می شود دوست داشت بقیه بدترند
چه بر سر آن همه تقلا آمده است که گذشته ام خالی است؟
چه بر سرم آمده است که محتاج تایید دیگران شده ام؟
این ضربه از کجا بر بدنم وارد شده است که احساسی در وجودم باقی نمانده؟
به نظر میرسد مدت هاست
مدت هاست
توانایی به خاطر آوردنش را ندارم
چند وقت است که راحت نخوابیده ام خواب با ما قهر است
تازگی ها ازدواج هم کرده ام اسم نحسش خستگی است
هر دم از این خواب خیالی می رسد
هر دم از این زن سراغی می رسد
هر دم بر این تختی کسی می رسد
هر دم این هوس حلقه اش را تنگ تر می کند
هر دم از آنجا به اینجا میروم بر سر راه چند بار میمیرم
پول هایم را کرایه
لبخندهایم را قرض
دستهایم را تسلیم
و سبیل هایم را گرو می گذارم
قلم به قلم رحم کنید بر جوهر نیمه خشک
دست به دست پشته بر پشته روی سرم سوار شدند
روی به دشت پا در رکاب چینه های گلی را برداشتند
رج به رج بند به بند کله و راسته بر تن لرزانم علم شدند
زیر فشار دست هایم را بر زانوانم تکیه کردم
دماغم بر زمین سابید نفسم پر از غبار شد و مه کارگران را کور کرد
زمین با ونوس رقصید
تن زمین لرزید
بند ها روی هم افتادند آجر ها روی سرم افتادند
روی سرم خراب شدند
آجرهای لعنتی روی سرم خراب شدند
زیر خط سوم روی حاشیه ها نوشته است افزوده های ناشر وچند خط احتمالا توضیحاتی است به درد بخور
صفحه دو مقدمه
با تشکر از در دیوار پدر مادر زن بچه خواهر
ای بی پدر مادر
کتاب داستان ببخشید رمان دوهزار صفحه خاطرات و خطرات نوشته ی شیخ مفلوک تیراژ 2 عدد
خوب امیدوارم که کتابی روزی بنویسم و به همه ی زن و بچه و فک و فامیل تعارف کنم
به اسب به خاطر زبل بودنش
به پرنده به خاطر روی زمین نبودنش
به گربه به خاطر زیبا بودنش
به آدم به خاطر آدم نبودنش
حسودیم می شود
نت هایم را پاره خواهم کرد تا کسی مسرورشان نشود
حسادت از سر رویم می بارد برای چیزهای بی ارزش


